محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5387
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نيست و به نزد تو نيست ، از خداى بترس و در كار خويش بنگر . » گويد : پس هارون بگريست چندان كه بر او رقت آورديم ، فضل بن ربيع خاموش ماند و كلمه اى بر زبان نياورد تا وقتى كه ما برون شديم . گويد : روزى ابن سماك به نزد رشيد در آمد ، در آن اثنا كه به نزد رشيد بود وى آب خواست ، كوزهء آبى بياوردند و چون آن را به طرف دهان برد كه بنوشد ابن - سماك گفت : « اى امير مؤمنان ! دست نگهدار ، ترا به حق خويشاوندى رسول خداى صلى الله عليه و سلم ، اگر اين جرعه آب را از تو باز مىداشتند آن را به چند مىخريدى ؟ » گفت : « به همهء ملكم . » گفت : « بنوش كه خداى بر تو گوارا كند . » وقتى آن را بنوشيد ، به دو گفت : « به حق خويشاوندى پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم از تو مىپرسم كه اگر آب از بدن تو برون نمىشد آن را به چند مىخريدى ؟ » گفت : « به همهء ملكم . » ابن سماك گفت : « ملكى كه قيمت آن يك جرعه آب باشد در خور آن نيست كه دربارهء آن رقابت كنند . » گويد : هارون بگريست ( 358 و فضل بن ربيع به ابن سماك اشاره كرد كه برود و او نيز برفت . گويد : عبد الله بن عبد العزيز عمرى ، رشيد را وعظ گفت و گفتار وى را به كلمه « بله عمو جان » پذيرفت و چون مىرفت كه بازگردد ، رشيد دو هزار دينار در كيسه اى همراه امين و مأمون براى وى فرستاد كه با كيسه به دو رسيدند و گفتند : « عمو جان ، امير مؤمنان به تو مىگويد : اين را بگير و از آن سود برگير . يا آن را پخش كن . » گفت : « او بهتر مىداند ميان كيها پخش كند . » گويد : آنگاه يك دينار از كيسه برگرفت و گفت : « خوش ندارم كه گفتار بد